بخشی از: علی و نينو

مثل هميشه، ظرافت رفتار پدر و عمويم را تحسين می کردم. بدون آن که دست چپ شان را تکان بدهند تکه ای از نان برمی داشتند، شکل قيفی به ش می دادند و از گوشت پر می کردند و به دهان می بردند. عمويم با شکوه تمام سه انگشت دست راستش را در برنج چرب فرو برد، کمی برنج برداشت، گلوله ش کرد و به دهان برد، بدون آن که حتا يک دانه برنج بيفتد.

قربان سعيد
برگردان کوشيار پارسی


یکشنبه ۹ آذر ۱۳۸۲ – ۳۰ نوامبر ۲۰۰۳
علی و نينو يکی از شاهکارهای ادبيات ِ جهان است. کتابی با نيروی ِ نادر ِ زيبايي. داستان عاشقانه ی علی شيروانشير، جوان مسلمان اشرافزاده، و نينو کيپرياني، دختر بازرگان مسيحی در آذربايجان ِ زمان انقلاب روسيه و جنگ نخست جهانی روی می دهد. در اين جهان و موقعيت، عشق علی و نينو از همه ی مرزهای سنت و اخلاق درمی گذرد.
قربان سعيد درباره ی جايی که فرهنگ ها درآن آميخته اند و ناگزير درگيری و تنش دارند می کنند؛ می نويسد که با جامعه ی چند فرهنگی فاصله بسيار دارد. رمان علی و نينو تصوير رنگينی از جهان و فرهنگی به دست می دهد که ديگر نيست و با اين همه يادش تا امروز هم جذاب باقی مانده است.

قربان سعيد نام مستعار ماجراجوی ترک-عرب اسد بِي(Essed Bey)، و رودولف والنتينو(Rudolf Valentino)ی اديب است که در فاصله ی جنگ های نخست و دوم جهانی در وين و برلين می زيسته است. اوخود را يکی ازجنگ جويان در قفقاز معرفی می کرد که تحسين گوبلز و موسولينی را انگيخته بود. اما در پشت ِ نقاب اسد بِي، نويسنده ی يهودی لِو نوسيم باوم(Lev Nussimbaum) پنهان است. نام ِ واقعی نويسنده چندسال پيش شناخته شد.


۱
"شمال، جنوب و غرب اروپا را دريا فراگرفته است. اقيانوس منجمد شمالي، دريای مديترانه و اقيانوس اطلس مرزهای طبيعی قاره اند. می دانيم که جزيره ی ماگِروی (Mageroy) شمالی ترين، جزيره ی کرت جنوبی ترين و مجمع الجزاير دونمور (Dunmore) غربی ترين نقطه ها هستند. مرز شرقی اروپا از درون امپراتوری روسيه، کرانه ی اورال و ميانه ی دريای خزر و فراسوی قفقاز می گذرد. دانش حرف آخر را در اين زمينه نزده است. در حالی که خيلی از دانشمندان سامان ِ کوهستانی جنوب ِ قفقاز را جزيی از آسيا می دانند، ديگران بر اساس پيش رفت های فرهنگی فراسوی قفقاز آن را سرزمينی می دانند که بايد جزيی از اروپا به شمار آيد. بچه های خوب، اين به رفتار شما بستگی دارد که شهر ما جزيی از اروپای درحال پيشرفت باشد يا آسيای عقب مانده."
آموزگار لبخندی از سر رضايت زد. ما، چهل دانش آموز کلاس سوم دبيرستان اومانيستی امپراتوری روسيه در باکو، نفس در سينه حبس کرده بوديم که دانش چه اندازه عميق می تواند باشد و اين که چه اندازه مسئوليت برشانه های ما سنگينی می کند.
همه مان کمی ساکت مانديم، ما سی مسلمان، چهار ارمني، دو لهستاني، سه فرقه ای و يک روس. بعد محمد حيدر از نيمکت آخر کلاس دست اش را بلند کرد و گفت: "آقا، ببخشيد، اما ما دل مان می خواهيد در آسيا باشيم."
کلاس پر شد از قهقه خنده. محمد حيدر دو ساله بود. تا وقتی که می خواست با کو جزء آسيا باشد، امکان زيادی وجود داشت که دوباره رفوزه شود. برای اين که بخشنامه ی وزارتی به ساکنان بخش آسيايی روسيه اجازه می داد که هرچند سال می خواستند در يک کلاس درجا بزنند.
آقای سانين، با همسانه ی مزين به نخ طلايی رنگ دبيران روسي، ابرو در هم کشيد: "خوب، محمد حيدر، می خواهی در آسيا بماني؟ بيا جلوی کلاس. می توانی دليل ات را شرح دهي؟"
محمد حيدر آمد جلو، رنگ به رنگ شد و چيزی نگفت. دهانش باز بود، پيشانی ش چروک افتاده بود و گوسفندوار نگاه می کرد. ساکت بود. در حالی که چهار ارمني، دو لهستاني، سه فرقه ای و يک روس داشتند از گوسفندوارگی او کيف می کردند، دستم را بلند کردم و اعلام کردم:
"آقا، من هم دوست دارم در آسيا بمانم"
"علی خان شيروانشير! پس تو هم! باشد، بيا جلوی کلاس."
آقای سانين لب پايين اش را جلو آورد و به سرنوشت اش لعنت فرستاد که او را به سواحل دريای خزر تبعيد کرده بود. بعد گلو صاف کرد و جدی گفت:
" دست کم دليل ات را می توانی بگويي؟"
"بله، من در آسيا احساس راحتی می کنم."
"خوب، که اين طور. مگر تو در کشورهای آسيايی بوده اي، مثلن در تهران؟"
"بله، تابستان گذشته."
"آهان. آن جا از پيشرفت های فرهنگ اروپايی اثری هست، مثلن اتوموبيل؟"
"بله، بزرگش را هم دارند. برای سی نفر و بيش تر. تو شهر نمی رانند، از اين شهر به آن شهر می رانند."
"اتوبوس را می گويي، که به جای قطار از اين شهر به آن شهر مسافر می برند. به اين می گوييم عقب افتادگي. برو بشين، شيروانشير!"
سی آسيايی با نگاه رضايت آميز تاييدم می کردند.
آقای سانين از دل خوری سکوت کرد. وظيفه اش بود که دانش آموزانش را اروپايی های خوب بار بياورد.
ناگهان پرسيد: "هيچ کس از شما تا حالا در برلين بوده است؟"
روز بدشانسی ش بود: مايکوف از فرقه ای ها دست اش را بلند کرد و گفت وقتی خيلی بچه بوده برلين را ديده است. هنوز هم متروی نفس گير و ترسناک- قطاری که سر و صدای زيادی به راه می انداخت- و لقمه ی کالباسی که مادرش براش درست کرده بود، را خوب به ياد می آورد.
ما سی مسلمان عميقن دل خور شده بوديم. حتا سيد مصطفا اجازه خواست برود عقب کلاس بنشيند، زيرا از شنيدن آن کلمه ی کالباس حالش به هم می خورد. اين جا بحث اين که باکو از نظر جغرافيايی کجا بايد باشد، بسته شد.
زنگ خورد. آقای سانين نفس راحتی کشيد و کلاس را ترک کرد. چهل دانش آموز به بيرون دويدند. زنگ تفريح طولانی بود و سه امکان داشتيم: بدو برويم تو حياط بازی تا با دانش آموزان رياضي- فيزيک دبيرستان مجاور دعوا راه بيندازيم، چون آن ها دکمه و يراق طلايی داشتند و مال ما نقره ای بود؛ بلند بلند به زبان تاتاری صحبت کنيم که روس ها نتوانند بفهمند چه می گوييم و تازه ممنوع هم بود؛ يا: تند بدويم به طرف دبيرستان دخترانه ی ملکه مقدس تامار، در خيايان بعدي. من اين آخری را انتخاب کردم.
دختران دبيرستان تامار مقدس با همسانه ی آبی رنگ ابريشمی و پيش بند سفيد تو حياط قدم می زدند. دخترخاله م عايشه سويم دست تکان داد. از زير نرده خزيدم تو. عايشه دست در دست نينو کيپيانی راه می رفت، و نينو کيپيانی زيباترين دختر جهان بود.
وقتی از دعوای جغرافيايی م تعريف کردم، زيباترين دختر جهان دماغش را بالا گرفت و گفت:
"علی خان، تو احمقي. خوش بختانه ما اين جا در اروپاييم. اگر در آسيا بوديم، حالا چادر بلند و گشاد به سر داشتم و تو نمی تونستی منو ببيني."
جا زدم. مکان قابل بحث جغرافيايی باکو امکان نگاه کردن به زيباترين چشمان جهان را به من می داد.
ازشان جدا شدم و از سر دل خوری به کلاس نرفتم. ويلان شدم در خيابان های شهر، به شتر ها و دريا نگاه کردم، به اروپا، آسيا، چشمان زيبای نينو فکر کردم و غمگين شدم. گدايی با صورت مثل سيب پوسيده آمد طرفم. به ش پول دادم، می خواست دستم را ببوسد. وحشت زده دستم را پس کشيدم. بعد دو ساعت در شهر راه رفتم و دنبال گدا گشتم تا بگذارم دستم را ببوسد. چون فکر کردم به او توهين کرده ام. ناپديد شده بود و من احساس گناه می کردم.
همه ی اين ها مال پنج سال پيش است.
تو اين پنج سال کلی اتفاق افتاد. ناظم تازه ای آمد که با عشق و علاقه يقه مان را می گرفت و تکان مان می داد زيرا کشيده زدن به شاگردهای دبيرستانی اکيدن ممنوع شده بود. آموزگار تعلميات دينی برايمان دقيقن شرح می داد که الله چه مهربان و بخشنده بوده که ما را مسلمان به دنيا آورده است. دو ارمنی و يک روس به کلاس اضافه و دو مسلمان کم شدند؛ يکی شان برای اين که در شانزده سالگی ازدواج کرد و ديگری را در زمان تعطيلات به خاطرانتقام خونی کشته بودند. من، علی خان شيروانشير، سه بار به داغستان، دوبار به تفليس، يک بار به کيسلووُدسک (Kislovodsk)، يک بار به ايران نزد عمويم رفتم ويک بار هم نزديک بود رفوزه شوم چون فرق اسم مصدر و اسم فعل را نمی توانستم بدانم. پدرم در اين باره با يک ملا مشورت کرده بود و ملا گفته بود که همه ی زبان لاتين ديوانگی است. بعد پدرم همه ی ظرفيت های ترکي، ايرانی و روسی ش را به کار گرفت، رفت پيش ناظم، يک دستگاه فيزيکی به مدرسه هديه کرد، و من به کلاس بعدی رفتم. از چند وقت پيش تو مدرسه برگ بزرگ کاغذ آويزان کرده بودند که روش نوشته بود برای دبيرستانی ها آمدن با رولور پر به مدرسه اکيدن ممنوع است، تلفن وارد شهر شد و دو سينما درشان را به روی مردم باز کردند، و نينو کيپيانی هنوز هم زيباترين دختر جهان بود.
حالا همه ی اين ها تمام خواهد شد، يک هفته ی ديگر امتحان نهايی است و من تو اتاقم نشسته بودم و داشتم به بی هودگی آموزش به زبان لاتين در سواحل دريای خزر فکر می کردم.
اتاق زيبايی بود در طبقه ی دوم خانه مان. فرش های تيره ی بخارا، اصفهان و کاشان ديوارها را پوشانده بود. خط های نقش فرش ها تصوير باغ ها و درياچه ها، جنگل ها و رودخانه ها بود، همان گونه که در خيال ِ بافنده وجود داشته – ناشناختنی برای آدم ناوارد، کمال زيبايی برای آدم وارد-. زنان کوچنده ی دشت های دور از ميان خاربوته ها، گياهانی می يافتند برای اين رنگ ها. انگشتان بلند و ظريف شيره ی اين گياهان را می فشردند. راز اين رنگ های زيبا کهن سال است و ده سال طول می کشد تا بافنده کار هنری ش را تمام کند. بعد آويخته می شود به ديوار، پر از نمادهای رازآميز، صحنه های شکار و جنگ پهلوانان، با آذين ِ بيتی از فردوسی يا پندی از سعدي. اتاق به خاطر فرش های زياد تاريک تر شده بود. نيمکتی پايه کوتاه، دوچارپايه ی کار شده با صدف، بالش های نرم فراوان و ميان اين همه چيز، کتاب های بی هوده و آزاردهنده ای که حاوی دانش غربی بود: شيمي، لاتين، مثلثات، همه اش چرند، کشفيات بربرهايی که قصد پوشاندن بربريت شان را دارند.
کتاب ها را بستم و از اتاق بيرون زدم. ايوانک باريک محصور با شيشه به حياط ديد داشت و به بام مسطح خانه راه داشت. رفتم بالا. از آن جا جهان خودم را ديدم، ديوار کلفت قلعه ی شهر قديمی و ويرانه های کاخ با نوشته های عربی بر سردرش. شترها با آن مچ نازک پاشان که دلت می خواست نوازش کنی از پيچ و خم خيابان ها می گذشتند. جلوی رويم برج گرد و بدقواره ی باکره برافراشته بود، محاصره ی افسانه درباره ی قديسان و راهنمايانی که برای گردش گران حرف می زدند. دورتر، پشت ِ برج، دريای به تمامی بی تاريخ، سنگين نشسته و دست نايافتنی خزر شروع می شد، و پشت من دشت ِ صخره های خشن بود، شن و خاربوته، ساکت، چيره گی ناپذير، زيباترين منظره ی جهان.
ساکت روی بام نشسته بودم. به من چه مربوط که شهرهای ديگر، بام های ديگر و منظره های ديگر وجود داشت. من اين دريای مسطح را دوست داشتم، و دشت وسيع را و شهر ِ نابود شده ی ميان ِ اين دو، کاخ ِ ويرانه، و مردم پر سر و صدا را که از همه ی جهان به اين شهر می آمدند، دنبال نفت می گشتند، پول دار می شدند و می رفتند، زيرا دشت را دوست نداشتند.
خدمتکار چای آورد. نوشيدم و به امتحان نهايی فکر کردم. زياد نگران نبودم. معلوم است که قبول خواهم شد. اما اگر رفوزه هم می شدم، فاجعه نبود. کشاورزان زمين های ما خواهند گفت که من با ديوانه گی دانشمندانه نخواسته ام با خانه ی دانش خداحافظی کنم. واقعن هم حيف بود که ديگر به مدرسه نروم. همسانه ی خاکستری با دکمه ها و سردوشی و يراق نقره ای زيبا بود. در لباس معمولی احساس می کنم که ژنده پوش به نظر می آيم. اما لباس معمولی نخواهم پوشيد. تنها يک تابستان و بعد، بله، بعدش می رفتم مسکو، به انستيتوی لازارويچ (Lazarevsje) برای زبان های شرقي. تصميم خودم را گرفته بودم. آن جا از روس ها جلو خواهم افتاد. آن چه که آن ها به زحمت ياد می گيرند، من از بچه گی بلد بودم. تازه، همسانه ای زيباتر از مال انستيتوی لازارويچ وجود ندارد: تن پوش قرمز، يقه ی طلايي، شمشير نازک آب طلا، و در طول روزهای هفته هم دستکش براق. آدم بايد همسانه بپوشد، وگرنه روس ها به ت احترام نمی گذارند، و اگر روس ها به من احترام نگذارند، نينو نمی خواهد که شوهرش باشم. اما من تنها می خواهم با نينو ازدواج کنم، گرچه مسيحی است. زن های گرجی زيباترين زنان دنيا هستند. و اگر او نخواهد؟ خوب، آن وقت چند تا آدم قوی پيدا می کنم، نينو را می اندازم پشت ِ زين و به سرعت می تازم سوی مرز ايران و می روم تهران. آن وقت خواهد خواست. مگر چاره ی ديگری هم دارد؟
زندگی از پشت بام خانه مان در باکو زيبا و ساده بود.
کريم، خدمتکار، زد به شانه ام. گفت: "وقتش رسيده."
بلند شدم. وقتش بود. در افق، پشت جزيره ی نرگين (Nargin) سواد کشتی بخار پيدا بود. اگر آن کاغذ چاپی را که جوانک مسيحی تلگراف رسان به خانه آورده بود باور کنيم، در آن کشتی عمويم نشسته بود با سه زن و دو خواجه اش. بايد می رفتم استقبال. از پله ها رفتم پايين. درشکه به جلو راند. زود به بندرگاه شلوغ رسيديم.
عمويم مرد مهمی بود. ناصرالدين شاه به او لقب اسدالدوله –‘شير ِ امپراتوري’- بخشيده بود. اجازه نداشتی او را به نام ديگری صدا بزني. سه زن داشت، کلی خدمتکار، قصری در تهران و زمين های زيادی در مازندران. به خاطر يکی از زن هاش به باکو آمد. زينب ريزه ميزه. تازه هجده سالش شده بود و عمويم او را از زن های ديگرش بيش تر دوست داشت. مريض بود و بچه دار هم نمی شد، و عمويم درست می خواست از او بچه دار بشود. پيش تر به اين منظور به همدان سفر کرده بود. آن جا، وسط دشت، ميان ِ خانه های آجری سرخ، با منظره ای مرموز، مجسمه ی شيری وجود دارد. شاهان قديم که اسم شان هم از يادها رفته است، مجسمه را در آن جا گذاشته اند. قرن هاست که زن ها سوی آن شير می روند، آلت عظيمش را با آرزوی مادر شدن و زاييدن بچه های سالم می بوسند. شير زينب بی چاره را کمک نکرد. مثل طلسم درويش ِ کربلا، دعا و جادوی پيران ِ مشهد و هنر ِ پنهانی زنان ِ پير و با تجربه ی ِ تهران. حالا به باکو آمده بودند تا به ياری دانش ِ پزشکان غربی چيزی را به دست آورند که حکمت بومی قادر به آن نبود. عموی بی چاره! دو زن ِ ديگر، دوست نداشتنی و پير را بايد همراه می آورد. معنويت اين را حکم کرده بود: "می توانی يک، دو، سه و چهار زن داشته باشی به شرطی که با همه شان رفتار مساوی بکني." و رفتار مساوی يعنی که به همه شان يک چيز بدهي، مثلن بياوری شان باکو.
اما خوب که نگاه کنيم اين چيزها به من ربطی نداشت. زن ها بايد تو اندرون بمانند، تو اتاق های داخل خانه. مرد خوب بارآمده ازشان حرف نمی زند، سراغ شان را نمی گيرد و اجازه نمی دهد به ديگران سلام کنند. آن ها سايه ی مردشان هستند، حتا اگر که مردها تنها در سايه ی آن ها احساس ِ خوشی داشته باشند. اين طوری خوب و عاقلانه است: ضرب المثلی داريم که می گويد "عقل زن به اندازه ی مو بر تخم مرغ است." بايد مواظب بنده های بی عقل بود، در غير اين صورت بی چارگی به بار می آورند، برای خودشان و ديگران. به نظرم اين پند خوبی است.
کشتی بخار به لنگرگاه نزديک شد. ملوانان با سينه های پهن ِ پرمو تخته پل را گذاشتند. مسافران به پايين هجوم آوردند: روس ها، ارمنی ها، يهودی ها، عجله داشتند، انگار که هر دقيقه ای که زودتر پا به خشکی می گذاشتند، حياتی بود. عمويم خودش را نشان نداد. هميشه می گفت "عجله کار شيطان است." وقتی همه ی مسافران از کشتی پيدا شدند، سر و کله ی باشکوه "شير ِ امپراتوري" پيدا شد.
پالتو با لبه برگردان ابريشمی پوشيده بود و کلاه گرد و سياه پوستی به سر و نعلين به پا داشت. ريش پهنش را با حنا رنگ کرده بود، مثل ناخن هاش، و همه به ياد خون ِ حسين شهيد که هزار سال پيش برای دين ِ حقيقی ريخته شده بود. چشم های ريز خسته ای داشت و آهسته حرکت می کرد. پشت سرش سه هيکل از سر تا پا پوشيده در چادر سياه، و به روشنی شاد وشنگول، می خراميدند: سه زنش. پشت سر آن ها دو خواجه می آمدند، يکی شان با صورت دانشمندانه ی بزمجه ای خشکيده، ديگري، خرد و پف کرده و مغرور، نگه بانان ِ ناموس ِ عاليجناب.
عمويم به آرامی از روی تخته پل خراميد. او را در آغوش گرفتم و به احترام شانه ی چپش را بوسيدم، گرچه اصلن لزومی نداشت در خيابان اين کار را بکنم. به زن هاش محل نگذاشتم. سوار درشکه شديم. زن ها و خواجه ها از پشت سرمان در واگن بسته آمدند. خيلی جالب بود که به درشکه چی دستور دادم از گردش گاه ساحلی براند. تا شهر بتواند احترامش را نسبت به عمويم ادا کند.
عمويم بزرگوارانه دستی به ريش اش کشيد و پرسيد که چه خبرهايی از شهر دارم.
آگاه به وظيفه ام که اول از چيزهای پيش پا افتاده شروع کنم و بعد به خبرهای مهم برسم، گفتم: "خبر زيادی نيست. داداش بيگ هفته ی گذشته آخوندزاده را با چاقو کشت، چون آخوندزاده که هشت سال پيش زن ِ داداش بيگ را برداشته و رفته بود، به شهر برگشته بود. روزی که آخوندزاده وارد شد، داداش بيگ او را با چاقو کشت. حالا پليس دنبالش است. اما نمی توانند پيداش کنند، گرچه همه می دانند که او در ده مردکيان است. آدم های عاقل می گويند که داداش بيگ کار خوبی کرده است!"
عمويم به تاييد سر تکان داد. ديگر چه خبر؟
"بله، روس ها در بی بی ايبت چاه نفت تازه پيدا کرده اند. نوبل يک دستگاه بزرگ آلمانی آورده است تا قسمتی از آب دريا را خشک کند و چاه نفت بزند."
عمويم حسابی تعجب کرده بود. گفت "الله، الله" و لب هاش را بر هم فشرد.
"... تو خانه ی ما همه چيز رو به راه است و اگر خدا بخواهد هفته ی ديگر از مدرسه فارغ می شوم."
تمام وقت از اين حرف ها زدم و پيرمرد با توجه گوش داد. وقتی درشکه به نزديک خانه رسيد، نگاهم را گرداندم به سوی ديگر و گفتم:
"دکتر معروفی از روسيه به شهرمان آمده. مردم می گويند که از صورت آدم ها گذشته و حال را می خواند و آينده را پيش گويی می کند."
چشمان عمويم از بی حوصله گی واقعی نيم بسته بود. بی اعتنا اسم آن مرد دانا را پرسيد، و من ديدم که عمويم از من خيلی راضی بود.
چون همه ی اين ها پيش ما تربيت عالی ناميده می شود.


۲
نشسته بوديم زير سرپناه، رو پشت بام صاف خانه مان: پدرم، عمويم و من. هوا خيلی گرم بود. فرش های نرم و پرنقش و نگار قره باغی با نقش های عجيب و غريب بربری پهن کرده بودند و ما نشسته بوديم روش. پشت سرمان خدمتکاران با چراغ در دست ايستاده بودند. جلو رومان رو فرش پر بود از انواع خوردنی های خوشمزه ی شرقی – شيرينی عسلي، کمپوت ميوه، سيخ کباب بره و برنج با مرغ و کشمش.
مثل هميشه، ظرافت رفتار پدر و عمويم را تحسين می کردم. بدون آن که دست چپ شان را تکان بدهند تکه ای از نان برمی داشتند، شکل قيفی به ش می دادند و از گوشت پر می کردند و به دهان می بردند. عمويم با شکوه تمام سه انگشت دست راستش را در برنج چرب فرو برد، کمی برنج برداشت، گلوله ش کرد و به دهان برد، بدون آن که حتا يک دانه برنج بيفتد.
خدای من، روس ها خيال می کنند که تنها خودشان هنر استفاده از کارد و چنگال را می دانند، در حالی که بزرگ ترين احمق هم می تواند يک ماهه ياد بگيرد. من خيلی راحت می توانم با کارد و چنگال غذا بخورم و می دانم که اين کار سر ميز اروپايی ها عادی است. اما، گرچه هجده سالم است، هنوز نمی توانم مثل پدر و عمويم با شکوه تمام و تنها با سه انگشت دست راست و بدون اين که بر کف دستم لکه ای بيفتد، رديف ِ غذاهای شرقی را بخورم. نينو غذاخوردن ما را بربری می داند. در خانواده ی کيپيانی هميشه سر ميز و مثل اروپايی ها عذا می خورند. در خانه ی ما فقط وقتی که مهمان روسی داشته باشيم. نينو خيلی دلخور است از تصور اين که من نشسته رو فرش و با دست غذا می خورم. يادش رفته که بيست سال پيش پدر خودش هم برای اولين بار چنگال به دست گرفت.
غذا تمام شده بود. دست مان را شستيم و عمويم دعای کوتاهی خواند. بعد پس مانده غذاها را جمع کردند. فنجان های چای قوی سياه آوردند و عمويم شروع به صحبت کرد. درست مثل پيرانی که پس از هر غذای مفصل و خوبی بايد حرف بزنند – پرچانه و کمی وراج. پدرم زياد حرف نزد، من ساکت بودم، چون بايد ساکت می ماندم. تنها عمويم حرف می زد، و بله، مثل هميشه که در باکو بود، درباره ی زمان ناصرالدين شان کبير، که در دربارش مقام ِ مهم، اما ناروشن برای من داشت. عمويم گفت:
"سی سال بر خوان نعمت شاه ِ شاهان نشستم. اعليحضرت سه بار مرا همراه خود به سفرهای خارجی ش برد. در اين سفرها با جهان کفر بيش از هر کسی آشنا شدم. ما به کاخ های شاهی و امپراتوری رفتيم و مشهورترين مسيحيان آن زمان را ديديم. دنيای غريبی است و غريب تر از همه رفتار آن ها با زنان است. زنان، حتا زنان پادشاهان و امپراتوران، لخت و عور در کاخ ها راه می روند، و کسی هم ناراحت نمی شود، شايد برای اين که مسيحيان مرد ِ واقعی نيستند، شايد هم به دلايل ديگر. تنها خدا می داند. بعد آن کافران به خاطر خيلی چيزهای پيش پا افتاده ناراحت می شوند. يک بار اعليحضرت برای غذاخوردن با تزار دعوت بودند. کنار ايشان ملکه ی تزار نشسته بود. در بشقاب اعليحضرت تکه ی زيبايی مرغ گذاشته بودند. اعليحضرت با سه انگشت مبارک دست راست آن تکه ی زيبا و چرب مرغ را برداشتند و در بشقاب ملکه گذاشتند که ادای احترام کرده باشند. ملکه رنگ از رويش پريد و از وحشت به سرفه افتاد. بعدها شنيديم که اعضای دربار و شاه زادگان از رفتار شاه شگفت زده شده بودند. زن در نظر اروپايی ها اين همه حقير است! برهنگی زن شان را به همه ی جهان نشان می دهند و رفتار شاهانه ندارند. سفير فرانسه حتا اجازه داشت بعد از غذا همسر تزار را در آغوش بگيرد و با صدای وحشتناک موسيقی تو سالن چرخ بزند. خود تزار و خيلی از افسران گارد تماشا می کردند، اما کسی به دفاع از ناموس تزار برنخاست.
در برلين نمايش خيلی عجيبی ديديم. ما را به اپرا برده بودند. رو سن بزرگ زن ِ چاقی ايستاده بود و جيغ های وحشتناکی می کشيد. اسم اپرا "زن افريقايي" بود. از صدای خواننده خوش مان نيامد. امپراتور ويلهلم پی برد و فوری زن را مجازات کرد. در صحنه ی آخر سياهان زيادی آمدند روی سن و يک کپه ی بزرگ آتش درست کردند. زن را بستند و آرام آرام سوزاندند. رضايت خاطرمان خيلی فراهم شد. بعدها کسی گفت که آتش سمبليک بوده است. اما ما باورمان نشد، چون فريادهای زن به وحشتناکی جيغ های قرة العين كافر بود كه چند وقت پيش تر در تهران شاه داده بود بسوزانندش."
عمويم سکوت کرد، غرق در افکار و خاطره ها. بعد آه عميقی کشيد و ادامه داد:
"يک چيز اين مسيحيان را نمی توانم بفهمم: به ترين اسلحه ها را دارند، به ترين سربازان و کارخانه ها را، که همه چيز را برای پيروز شدن بر دشمن می سازند. هر آدمی را که چيزی اختراع کند تا انسان های ديگر را آسان تر، سريع تر و به صورت جمعی بکشند بالا می برند، پول حسابی به ش می دهند و نشان افتخار می گيرد. اين ها البته خوب و زيباست. چون جنگ نعمت است. از طرف ديگر، اروپايی ها بيمارستان های زيبا می سازند و کسی را که چيزی بر ضد مرگ کشف کند و يا کسی را که در جنگ سربازان زخمی دشمن را مداوا کند و غذا بدهد هم بالا می برند و نشان افتخار به ش می دهند. شاه، سرور من، هميشه تعجب می کرد که آدم هايی که کاری مخالف می کنند يا می خواهند بکنند هم پاداش می گيرند. يک بار اين را با قيصر وين در ميان گذاشت اما قيصر نتوانست قانعش کند. اروپايی ها ما را با ديده ی حقارت نگاه می کنند چون برای ما دشمن دشمن است، چون آن ها را می کشيم و رحم هم نمی کنيم، چون ما اجازه داريم چهار زن داشته باشيم و چون زندگی و حکومت کردن ما به همان طريقی است که خداوند امر کرده است."
عمويم ساکت شد. هوا تاريک شد. سايه اش به پرنده ی لاغر پيری شبيه بود. کمر راست کرد و مثل پيرمردها سرفه کرد و با لحن خشنی گفت:
"و با اين حال، گرچه ما خواست خدا را به جا می آوريم، قدرت و نيروی آن ها هر روز زياد تر می شود، و قدرت و نيروی ما را می گيرد. چه کسی می تواند به من توضيح بدهد که چرا اين طوری است؟"
ما نمی توانستيم به او بگوييم. پيرمرد خسته، بلند شد و خود را کشان کشان و سرفه کنان به اتاقش در پايين کشاند.
پدرم دنبال او رفت. خدمتکاران فنجان های چای را جمع کردند. من تنها بر پشت بام ماندم. نمی خواستم بخوابم.
تاريکی شهر ما را پوشاند که مثل حيواني، آماده حمله يا بازی کمين کرده بود. در واقع دو شهر بود، و يکی در داخل ديگری بود مثل مغز در پوست گردو. پوست، بيرون شهر بود، بيرون ِ ديوار کهنه. آن جا خيابان ها عريض تر بودند، خانه ها بلندتر و مردمش پول دار و شلوغ کار. بيرون شهر با نفت ساخته شده بود که از دشت ما می آيد و ثروت می آورد. آن جا تئاتر بود، مدرسه، بيمارستان، کتاب خانه، پاسبان و زن های زيبا با شانه های لخت. اگر تيری در بيرون شهر شليک می شد، هميشه به خاطر پول بود. در بيرون شهر مرز جغرافيايی اروپا شروع می شد. نينو در بيرون شهر زندگی می کرد.
ميان ِ ديوار، خانه ها کوچک بودند و مثل شمشيرهای شرقی خميده. مناره های مساجد سر به آسمان می ساييدند و با برج حفاری خانه ی نوبل خيلی فرق داشتند. سمت ديوار شرقی شهر کهنه، برج باکره قد علم کرده بود. محمد يوسف خان، حاکم باکو، داده بود به خاطر دخترش بسازند که قصد داشت او را برای خود به زنی بگيرد. عروسی پا نگرفت. دختر، وقتی پدر عاشق پيشه داشت سوی اتاق او از پله ها بالا می رفت، خودش را از آن بالا به پايين پرت کرد. سنگی که سر او به آن خورد، سنگ باکره نام دارد. عروس ها گاهی پيش از عروسي، گلی به احترام بر آن می گذارند.
خون زيادی در خيابان های باريک شهرمان ريخته شده است – خون انسان ها.
درست جلوی خانه مان دروازه ی شازده زيزيانشويلی است و آن جا هم خون زيادی جاری شده است، خون زيبای اشراف. خيلی وقت پيش بود که کشورما جزء ايران بود و به حاکم آذربايجان ماليات می داد. شازده، ژنرال ارتش تزار بود و شهرمان را محاصره کرد. حاکم شهر حسن قلی خان بود. او دروازه های شهر را باز کرد، شازده را به شهر راه داد و گفت که خود را به تزار کبير و سفيد تسليم می کند. شازده، تنها به همراهی چند افسر وارد شهر شد. در ميدان جلوی دروازه ضيافتی ترتيب داده شد. کپه های هيزم می سوختند و ورزاهای درسته بر آن برشته می شدند. شازده زيزيانشويلی مست کرد، سر ِ خسته اش را گذاشت رو سينه ی حسن قلی خان. آن وقت يکی از اجدادم، ابراهيم خان شيروانشير، خنجر بزرگ خميده ش را برداشت و آهسته آهسته گلوی شازده را بريد. خون به قبايش پاشيد اما او ادامه داد تا سر شازده را از تن جدا کرده و به دست گرفت. سر را با نمک فراوان در کيسه ای گذاشتند و جد من آن را به تهران، برای شاه ِ شاهان برد. اما تزار تصميم گرفت انتقام قتل را بگيرد. سربازان زيادی فرستاد. حسن قلی خان خودش را در قصرش زندانی کرد و تا صبح به فکر و دعا مشغول شد. وقتی سربازان تزار از ديوارها بالا کشيدند، از دالان زيرزميني، که حالا فرو ريخته است، به سوی دريا و بعد ايران فرار کرد. پيش از آن که به دالان زيرزمينی برود، بالای در ورودي، جمله ی خيلی حکيمانه ای نوشت: "کسی که به فردا فکر می کند، هرگز نمی تواند شجاع باشد."
وقتی از مدرسه برمی گشتم، به قصر ويرانه می رفتم. تالارِ قضاوت با بالکن های عظيم ستون دار، خالی و متروکه است. کسی که در شهر ما به دنبال حق اش است بايد به سراغ قاضی روسی در بيرون ديوار برود. اما تنها چندتا آدم ضعيف اين کار را می کنند. نه اين که قاضی های روسی بد يا ناعادل باشند. آن ها ملايم و عادلند اما روش کارشان جوری است که مردم ما نمی پسندند. دزد را می اندازند زندان. آن جا تو سلول تميزی می نشيند، چای به او می دهند، حتا قند هم با چای می گيرد. به چه دردی می خورد اين کار. به درد آن که مالش دزديده شده که اصلن و ابدن. مردم شانه بالا می اندازند و خودشان حق شان را می گيرند. بعد از ظهرها شاکيان می آيند به مسجد، معتمدان دور هم حلقه می زنند و بر اساس شريعت، قانون الله، قضاوت می کنند: "چشم در مقابل چشم. قصاص." اغلب شب ها جثه های پوشانده شده را در خيابان های باريک می کشانند. خنجری جرقه می زند، فريادی کوتاه، و قضاوت جاری شده است. دشمنان خونی خانه به خانه می روند. کسی به سراغ قاضی روسی نمی رود، و اگر هم برود، معتمدان تحقيرش می کنند، و بچه ها درخيابان براش زبان درمی آورند.
گاهی وقت ها يک گونی در خيابان های تاريک شب حمل می شود. از درون گونی صدای ناله به گوش می رسد. صدای شلپ تو دريا، و کيسه ناپديد می شود. روز بعد مردی کف اتاقش نشسته است، قباش پاره شده، چشمانش پر اشک است. او قانون الله را اجرا کرده و زن ِ زناکارش را کشته است.
شهر ما خيلی رازها در خود پنهان کرده است. در هر گوشه اش به چيزعجيبی برمی خوري. من اين چيزهای عجيب، اين گوشه کنارها، زمزمه های تاريک شبانه و نمازخوانی در سکوت بعد از ظهرهای داغ و ساکت را در درون مسجد دوست دارم. خدا گذاشته است تا در اين جا مسلمان شيعه، پيرو مکتب امام جعفر به دنيا بيايم. اگر از من راضی باشد، می گذارد تا همين جا بميرم، در همين خيابان، در همين خانه ای که به دنيا آمده ام. من و نينو را، که مسيحی گرجی است، با کارد و چنگال غذا می خورد، چشمان خندان دارد و جوراب خيلی نازک و لطيف ابريشمی می پوشد.


نشر الکترونيکی مانا به زودی متن کامل اين کتاب را منتشر خواهد کرد.

 
 

Bu yazý haqqýnda nəzər veriniz!

 

يازي حاققيندا نظر وئرينيز!