|
گلوباليسم و فدراليسم
سام قندچی
دوشنبه ٢٢
دی ١٣٨٢ – ١٢ ژانويه ٢٠٠۴
متأسفانه بسياری
از مقالات موافقين و مخالفين فدراليسم در ايران، بحث های بسيار کهنه ای هستند.
هرچند بسياری از نويسندگان اين نوشته ها از ديدگاه های کهنه شده خسته و خواهان
آينده نگری هستند، اما بخاطر عدم آشنائی با تئوری ها و تحقيقات جديد، بحث های
عهد لنين درباره حق ملل در تعيين سرنوشت را تکرار ميکنند، و در نتيجه ارزيابی
درستی از موضوع اقليت های ايران در دنيای کنونی ارائه نميکنند. حتی از تجربه
واقعی شوروی حرفی نميزنند، و فکر ميکنند اشکال آن بوده که اصل ايده های لنين
در شوروی پياده نشده است، و گوئی ما در ايران قرار است آن ايده ها را بهتر از
روسها پياده کنيم، تا به نتيجه مطلوب برسيم. عده ای ديگر نيز که مخالفين
فدراليسم هستند، همان بحث های قديمی رژيم شاه و ناسيوناليستهای افراطی ايران را
تکرار ميکنند، گوئی که ايران و دنيا همان ايران و دنيای عصر صنعتی است.
واقعيت
امر اين است که دليل آنکه در سه دهه گذشته مسأله مليتها در اروپا و ديگرنقاط
جهان با حدت بسيار زيادی مطرح شده است، بخاطر توسعه گلوباليسم بوده است. در
گذشته حتی زمانيکه اقليت های ملی از حق تعيين سرنوشت حرف ميزدند، در عمل وقتی
ميديدند يک دولت ملی از منافع اقتصادی آنها در مقابل دولت های ديگر پشبيبانی
ميکند، از بسياری حقوق فرهنگی و اجتماعی خود چشم پوشی ميکردند و زبان رسمی
کشوری که در آن قرار داشتند را می پذيرفتند، و تن به پذيرش دولت های مرکزی ای
ميدادند، که حتی خود آن ها در آن رژيم ها نماينده ای نداشتند.
از سوی ديگر
بسياری اوقات دولت های مرکزی حتی ديواری به دور کشور ميکشيدند و آن را رمز
پيروزی اقتصادی اعلام ميکردند، مثلأ شوروی و چين هر کدام به نوعی چنين طرح هائی
را در زمان استالين و مائو به پيش بردند.
امروز نه شرايط
اقليت های ملی مثل عصر صنعتی است، و نه شرايط دولت های ملی نظير آن دوران
است. اقليت های ملی در بالکان در دو دهه گذشته، و در کردستان عراق در دهه قبل
و حتی هم اکنون، امکانات بيشتری در سيستم گلوبال برای خود می بينند، تا در يک
دولت ملی که بخواهد از آن ها در مقابل دولت های ملی ديگر حمايت کند. در واقع
اين دليل پايه ای تر همکاری کردهای عراق با نيروهای بين المللی در طی سقوط
رژيم صدام بوده است.
همحنين رژيم
هائی که نتوانند در سيستم گلوبال کار کنند، فرو می پاشند، حتی اگر نظير رژيم
شوروی و صدام نبوده و منتخب مردم خود باشند. چرا که در دنيای کنوني، يک مقام
غير انتخابی گلوبال، نظير رئيس سازمان ملل، و يا رئيس صندوق بين المللی پول،
نقش مهمتری از يک نماينده اتتخابی مجلس يک کشور دارد، و اتفاقأ يک معضل مهم
دنيای کنونی ايجاد ساختارهای جديد برای دموکراسی در اين سازمانهای گلوبال است.
چرا يک شهروند
عادی در آمريکا ميتواند در انتخاب رئيس جمهور تأثير گذارد، اما در انتخاب رئيس
سازمان ملل اثری ندارد. به همين گونه، شهروندان ديگر کشور ها، وقتی حتی رئيس
سازمان ملل ممکن است بيشتر در زندگيشان تأثير داشته باشد تا رئيس کشور خودشان.
متأسفانه بجای
کوشش برای حل اين معضلات، و دموکراتيزه کردن سازمانهای گلوبال، برخی نيروهای
مترقی در غرب به دنبال نابودی گلوباليسم هستند، و عملأ باز گشت به
ناسيوناليسم را راه حل برای مسائلی نطير انتقال شغل های غرب که به هند و تايوان
ميدانند، که من در جای ديگر بحث کرده ام.
از موضوع دور
افتادم و اجازه دهيد به بحث مليت ها برگردم. اينکه در يوگسلاوی انقدر آسان صرب
ها شکست خوردند، بخاطر اين نبود که کمونيسم پاشيده بود، بلکه به اين خاطر بود
که دولت ملی نميتوانست حمايتی برای اقليت های مختلف ناراضی ايجاد کند، که آنان
را حاضر کند از حقوق خود چشم پوشی کنند. در واقع ضديت با گلوباليسم بيشتر به
ضرر کشورهای در حال توسعه است، که امروز نظير هند و تايوان قادر شده اند
بسياری از مشاغل پر درآمد غرب را به کشور خود جذب کنند.
در نتيجه اگر يک
اقليت ملی نتواند به توافق با مليت های ديگر يک کشور، برای زندگی در احترام
متقابل راه يابی کند، امروزه براحتی وارد ارتباط مستقيم با دنيای اقتصادی
گلوبال ميشود. يعنی اين اتفاقی نبود که در يوگسلاوی چنين شد، و همچنين در
عراق. در مورد دوم، در حقيقت کردهای عراق ميخواهند کل عراق را متحد و رهبری
کنند، و کسانی نظير طالبانی خود بخش مهم اين رهبری مترقی هستند، و گرنه بسيار
سريعتر از اقليت های ملی يوگسلاوي، کردستان عراق کشوری مستقل ميشد، حتی با همه
تهديدات جمهوری اسلامی و ترکيه.
در ايران نيز
اگر نيروهای دموکراتيک به روشنی از يک حکومت فدرال پشتيبانی نکنند، نه تنها
کردستان، بلکه اقليت های ملی ديگر ايران هم ممکن است از ايران جدا شوند. با
زور و تهديد در باره تجزيی طلبي، نظير رژيم شاه و بعضی نيروهای ناسيوناليست
فارس در گذشته، نميشود با اقليت های ملی در اين عصر گلوباليسم روبرو شد. در
واقع خود ناسيوناليسم ملت های بزرگ است که پايه خود يعنی جامعه صنعتی را از دست
داده است، و در خطر است، و نه خواست های اقليت های ملی که دنيای گلوبال به
نفعشان است.
عصر ما زمان
ناپلئون نيست و ناسيوناليسم به شکل ميهن دوستی در يک سيستم همکاری دوستانه در
يک کشور ميتواند وجود داشته باشد. اما ناسيوناليسم ديگر تعيين کننده ارزش های
عصر حاضر نيست. امروزه ارزش های جهانی برای متحد کردن مردم اهميت مييابند. اگر
دولت های ملی جامعه صنعتي، به روابط ملوک الطوايفی و قبيله ای و خانوادگی به
مثابه مبنای روابط اقتصادی پايان دادند، و بيشتر و بيشتر آنها را به صورت
نهادهای داوطلبانه در آوردند، اقتصاد گلوبال هم به عمر ناسيوناليسم به مثابه
مبنای اقتصادی جامعه پايان ميدهد.
حکومتهائی دوام
مياورند که بيشتر به نيازهای گلوبال توجه کنند، نظير رهبران کنونی روسيه، و
نه آنان که نظير رهبران سابق شوروی ميخواستند ناسيوناليسم روس را بر نيمی از
اروپا و آسيا تحميل کنند.
در رساله
کردستان و شکل گيری دولت مرکزی در ايران نشان دادم که چگونه قدراليسم ميتواند
به شکوفائی ايران دموکراتيک آينده بيانجامد. همچنين در نوشته ام تحت عنوان چرا
فدراليسم برای کردستان و بقيه ايران، بحث کردم که چرا فدراليسم راه همکاری مليت
های مختلف ايران برای توسعه آينده ايران بسوی جامعه فراصنعتی است، و جمع بندی
کردم که برای قانون اساسی آينده:
"آنچه امروز
لازم است طرح ساختارهای فدرال برای قوه قضائيه، مقننه، و مجريه است، همانکاری
که مديسون برای آمريکا انجام داد، و نبايستی از تکراری بودن ارگان های مشایه در
سطوح دولت فدرال و دولت محلی هراس از بوروکراسی داشت، چرا که اين بررسی و
توازن را باعث ميشود وگرنه يک ارگان واحد بدون تعدد هم ميتواند بوروکراتيک
باشد، و راه حل بوروکراسی در جامعه فراصنعتی، حذف تعدد نيست، بلکه در استفاده
از تکنولوژی جهت جايگزينی بوروکراسی ارگانهای دولتی است، چه در سطح فدرال و چه
محلی."
به
اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران
سام قندچی، ناشر
و سردبير
ايرانسکوپ |