|
آقای مزدک بامدادان در جستجوی هویت گم شده *
آقای مزدک بامدادان در یک سلسله مقالات چهار قسمته که در سایت
ایران امروز چاپ شده به دنبال هویت گمشده ایرانی می گردد. ایشان به دنبال هویت
ایرانی و در تلاش برای ریشه یابی بحران هویت در ایران با مقصر شناساندن جمهوری
اسلامی به عنوان مسبب بحران هویت به سهو یا به عمد راه را به خطا می رود. نوشتار
ایشان که در ظاهر مجموعه ای از مباحث مختلف چون حقوق زنان و جوانان و اقلیت مذهبی و
قومی است اما بیشتر با ریتم ضد هویت ملتهای ساکن ایران پیش می رود به گونه ای که
به خواننده چنین تدایی می گردد که مقصد از این گفتار طولانی در نهایت پرداختن و
محکوم کردن پان ترکیسم و پان عربیسم یعنی دغدغه همیشگی ایشان بوده است . نقش
جمهوری اسلامی در مسئله بحران هویت در ایران را نمی توان نادیده انگاشت ، اما ریشه
مسئله هویت در ایران را باید در هویت ساختگی عصر پهلوی و نابودی هویت طبیعی ملتهای
ایرانی جست. هویت ساختگی و تحمیلی پهلوی دو محور عمده داشت:
1-
اسلام ستیزی : رژیم پهلوی با استفاده از
اقتدار دولتی خود در صدد استحاله هویتی بر آمد که در طول قرنها توسط ملت ایران کسب
شده بود.
2-
یکسان سازی فرهنگی: رژیم پهلوی قصد داشت
با نابودی فرهنگ و هویت طبیعی ملتهای گوناگون ساکن ایران ، هویت یکسانی را بر اساس
تئوریهای نژاد پرستانه و باستانگرایی و حتی جعل و تحریف تاریخ بسازد.
تحمیل چنین هویت ساختگی بر مردم ایران 57 سال در راس برنامه های
حکومتی و نهادهای دولتی همچون رسانه های اطلاع رسانی و آموزش و پرورش قرار گرفت.
این جهش اجباری و خارج از ظرفیت ملتهای ایرانی خود یکی از عمده دلایل بوجود آمدن
پتانسیل انقلابی در مردم ایران شد که بصورت یک انفجار غیر قابل کنترل خود را نشان
داد و عکس العملهای افراطی نظیر دخالت مذهب در زندگی شخصی افراد و یا ارتقاء آن به
یگانه مرکز تصمیم گیری حکومتی را پیش آورد که عامل و دستاویزی بیشتر برای مذهب
ستیزی در کشور ما شد. یکسان سازی فرهنگی و نابودی و تحقیر فرهنگی ملتهای ایرانی
نیز که با به کار آمدن رضاشاه در ایران در راس سیاست حکومتی قرار گرفت در عرض 57
سال با استفاده از تمامی امکانات موجود به عنوان یک اندیشه و فرهنگ در جامعه ایران
خصوصا در تفکر روشنفکرنمایان تسری یافت به گونه ایکه انقلاب اسلامی نیز نتوانست این
بیماری مهلک را از تن جامعه ایران بزداید و این بیماری سرطانی هنوز هم ریشه های
خود را در ساختار حکومتی ایران(=تهران) حفظ کرده است. پس جمهوری اسلامی نه مسبب
اصلی مسئله هویت در ایران بلکه دنبله رو و مجری سیاست و خط مشی مزمن هشتاد ساله
هویت ستیزی در ایران است و حتی تعویض حکومت جمهوری اسلامی به گونه ای که مد نظر
احزاب به اصطلاح سراسری است نیز نمی تواند این بیماری مزمن را ریشه کن کند و حتی
شاید بر شدت آن نیز بیافزاید.
آقای مزدک از نابودی هویت ایرانی می نالد ولی در سراسر مقاله خود
تعریف درستی از این هویت گمشده نمی دهد! چیست هویت ایرانی ؟ ستونهای پوسیده تخت
جمشید که تا یکی دو قرن پیش برای مردم ایران شناخته شده نبود؟! سنگ نبشته های شاهان
هخامنشی که خود اعترافنامه ظلم و ستم به دهها تمدن و ملت ایرانی تحت سلطه این
امپراطوری بود ؟ یا حکومت ساسانی با فرهنگ ازدواج با محارم و ممنوعیت سواد آموزی
برای غیر کاهنان؟ نمی دانم اگر مد نظر آقای مزدک از هویت و فرهنگ ایرانی این است
باید توضیح دهند که چگونه می توان هویت یک ملت را بر اساس فرهنگ شاهنشاهی مدفون در
اعماق تاریک و فراموش شده تاریخ آنهم با جعل و تحریف ساخت؟ آیا خرابه های تخت جمشید
و پاسارگاد می توانند فرهنگ مردم ایران را تغذیه کنند؟ البته که این خرابه ها چیزی
ندارند که به فرهنگ مردم ایران چه ترک و جه عرب و چه بلوچ وحتی فارس بیافزایند حتی
اگر ثابت شود این خرابه ها زمانی نشانی از سربلندی ایران بوده است ( که البته این
چنین نیست). اگر فرهنگ هخامنشی و اشکانی و ساسانی چیزی برای گفتن داشتند حتما اثر
خود را به گونه ای طبیعی برروی فرهنگ مردم این سرزمین گذاشته است و احتیاجی نیست که
لشکر باستانگرایان مرتجع در جستجوی هویت گمشده به تکدی تاریخ بروند تا بلکه با
استفاده از این هویت مدفون و متروک برای این مردم هویت و فرهنگ اختراع کنند! هویت و
فرهنگ چیزی نیست که اختراع شود ، هویت و فرهنگ را مردم در طول قرنها کسب می کنند.
آقای مزدک هویت و فرهنگ لای لای مادری است که فرزندش را می خواباند ، هویت بیاتی (
اشعار شفاهی ملی آذربایجان) ترک زبانی است که درد او را می گوید او را به نیکیها
نصیحت می دهد. فرهنگ موسیقی ای است که گویا با فرکانسهای طبیعی سلولهای بدن ترک و
کرد وعرب و بلوچ و...کوک شده است. هویت ، زبان مادری است که سینه اش مالامال عشق به
فرزندش یعنی انسان است. هویت فریاد ساز عاشیقی (خواننده ملی آذربایجان) است که
هزاران سال است برای ملتش می نوازد. یک بیت از اشعار فرهنگ سازاو را که خمیر مایه
خلاقیتهای بیشمار و مرهم درد میلیونها دل خسته است را به صدها ستون تخت جمشید که
سمبل فرهنگ ستیزی و نابودی ملتها است نمی توان فروخت ! این است هویت طبیعی و واقعی
ملتها نه هویتهای ساختگی که الساعه خلق شده اند تا با بهانه واهی وحدت ملی و یا حفظ
تمامیت ارضی به ملتهای مختلف تحمیل شود. آقای بامدادان هویت ساختگی آریایی و پارسی
که قصدش پیوند اجباری جوان ایران با اعماق مشکوک و تاریک تاریخ است نه تنها حتی
نتوانسته برای جوان فارس زبان نیز آنچنان هویت و غروری ایجاد کند که او را در مقابل
غربگرایی حفظ کند بلکه باعث بیگانه شدن جوان ترک و کرد و عرب و بلوچ و ... با فرهنگ
طبیعی و مادری خود نیز شده است.
هویت یک واژه سیاسی نیز نیست که آن را به مفهوم زیستن در داخل
مرزهای سیاسی یک کشور و داشتن یک دولت واحد تعبیر کرد. هویت ، حقوق شهروندی برابر
که رابطه مردم ساکن در داخل یک مرز سیاسی را با قانون اساسی تعیین میکند نیز نیست،
ایرانی بودن یک هویت نیست ، بلکه یک تعلق سیاسی است. لزومی ندارد که این تعلق سیاسی
معادل با هویت و فرهنگی واحد باشد. آقای بامدادان کلمه ایران اگر زمانی به مفهوم
قطعه خاک متعلق به پادشاهانی بود که به زور شمشیر آن را از آن خود و ساکنینش را
رعایای خود کرده بودند، اما دیگر این تعریف باید به تعریفی دموکراتیک تبدیل شود،
یعنی واژه ای سیاسی که به مفهوم اتحاد داوطلبانه مردم و ملتهای ساکنش (با هویتها و
فرهنگهای متفاوت) تعبیر میشود. برای چنین اتحادی نیز نه زور لازم است و نه هویت
واحد ساختگی ، فقط حق و اعطای حق به مردم لازم است که خود سرنوشتشان را تعیین کنند!
آقای بامدادان اگر شما بدنبال هویت ایرانی می گردید دو راه بیشتر ندارید ، یا ابد
الدهر باید به جستجوی خود ادامه دهید یا اینکه همچون دیگر تئوریسینهای شونیست
وابسته به حکومتهای مرکزی به اختراع و خلق هویتی ساختگی بپردازید. آقای بامدادان
اگر در ایران بدنبال هویت هستید که در این مورد کمبودی نیست بلکه تنوعی رنگارنگ و
زیبا از فرهنگ ملتهای مختلف ترک و کرد و عرب و... را می توانید بیابید. اگر نگران
بحران هویت در ایران هستید ، لطفا شما نیز به جبهه ما تشریف آورده و با هم به حفظ و
ارتقاء فرهنگ ملتهای مختلف ساکن ایران مشغول شویم. اگر فارس هستید که فرهنگ خود شما
شاید بیشتر از فرهنگ مظلوم ما ترک زبانها نیازمند بازسازی است می توانید با این کار
خیر مشغول شوید ، چراکه متاسفانه تئوریسینهای نژاد پرست با اراجیف و جعلیات آنچنان
فرهنگ و هویتی را برای ملت فارس ساخته اند که بیشتر می توان گفت که نه یک فرهنگ و
هویت ساخته اند ، بلکه ملت فارس را دچار بیماری خود بزرگ بینی و مالیخولیای و
هیستری باستان پرستی کرده اند. اگر نگران تجزیه ایران هستید که بازهم باید گفت
اولین گام برای اتحاد برابری ملتها و اعطای حق تصمیم گیری برای آنها است و گرنه
تحمیل هویت ساختگی آریایی و پارسی برای کل ملتهای ایران اگر موثر می بود بعد از 80
سال مبارزه همه جانبه و بی رحمانه حکومتهای مرکزی با فرهنگ ملتهای ایرانی دیگر
باید موفق می شد ، ولی اکنون بعد از گذشت این مدت می بینیم صد ها هزار نفر از ملت
ترک آذربایجان همه ساله با تحمل انواع سختی ها بر فراز کوههای آذربایجان در کنار
قلعه بابک فریاد میزنند که " زبان ترک نمی میرد و به زبانی دیگر تبدیل نمی شود"!
حال از این مبحث کلی خارج شده و به بررسی بعضی پاراگرافهای سلسله
نوشتار آقای مزدک بپردازیم. تحلیل و پاسخگویی به همه مباحث مختلف مطرح شده توسط
ایشان خارج از حوصله و وقت بنده است و عموما مشکلی با مباحث مطرح شده توسط ایشان در
مورد مشکلات عمومی جوانان و زنان در ایران ندارم ولی توضیخاتی در مورد بعضی مطالب
ایشان در مورد مسئله ملی دارم که در ادامه آنها را مطرح می کنم.
آقای بامدادان در آخرین بخش نوشته های خود می نویسد:
هويت جوئی خردگرايانه و
نوانديشانه كيستی ملی را فراتر از زبان و نژاد، و در گذشته و سرنوشت و آرمانهای
مشترك میجويد و از توده بی شكل و پراكنده و گونه گون، يك "ملت" يكپارچه میسازد
كه برآيندی از همه بخشهای سازنده خويش است.
و
هويت جوئی روستائی و قبيله گرا، آنرا در زبان و نژاد و همسانيهای بيرونی (و نه
درونی) میبيند و به پان تركيسم و پان عربيسم و ديگر گرايشهای خردسوز و انسان ستيز
میپيوندد.
و تعریف جدیدی از ملت ارائه می دهد که طبق این تعریف من در آوردی و
ابتدایی کیستی ملی با گذشته و سرنوشت و آرمانهای مشترک تعریف می شود! نظیر این است
که من خودم را با خاطرات پچه گی و سرنوشت و اهداف آینده خود معرفی کنم! قطعا گذشته
مشترک تضمینی برای اتحاد مردم نیست ، اگر هم باشد طبق آن خود آقای بامدادان توجیهی
برای پان ترکیسم یافته است که خود با آن مخالفت می کند ! واژه سرنوشت نیز اگر به
معنی وقایع آینده باشد نمی دانم چگونه می توان آنرا پیش بینی کرد و مبنای اتحاد ملت
قرار داد ؟! آرمانهای آینده البته می تواند ملتها و مردم را متحد سازد ولی به معنی
کیستی مشترک نیست. مثلا آیا مردم سوییس در یک کشور واحد هویت واحدی نیز دارند؟!
آیا در اتحادیه اروپا هویت ملتهای مختلف اروپایی یکی است و آلمانی خود را فرانسوی و
بالعکس می داند؟! کیستی ملی و آرمانهای مشترک دو مقوله جدا هستند ولی ملتهای
متفاوت با هویتهای متفاوت می توانند آرمانهای مشترک داشته باشند. البته آقای
بامدادان و همتایان محترمش دربنگاه پانترکی شناسی باید دقت کنند که با پیش فرض
وجود ایران نمی توان این آرمانها را محدود کرد و اختیار مردم در تعیین این آرمانها
را نادیده گرفت.
آقای بامدادان واكنشهای گروهبنديها گوناگون
اجتماعی در مقابل سياستهای كيستی سوز جمهوری اسلامی را به سه دسته ایرانگرایی ،
ایران گریزی و ایران ستیزی تقسیم می کند و در مورد ایران گرایی و ایران ستیزی توضیح
می دهد:
ايرانگرائی: اين گرايش كه
بيشتر در ميان جوانان به چشم ميخورد، در واكنش به رفتارهای كاربران و ارگانهای
جمهوری اسلامی روی به فرهنگ و تاريخ پيش از اسلام می آورد و در تلاش است كه جمهوری
اسلامی و اسلام را به يكباره و باهم از زندگی و كيستی خود بزدايد. اگر چه بخش بزرگی
از اين تلاشها دانشپژوهانه اند و نشان از آگاهی تلاشگران اين دسته به كارشان دارند،
با افسوس فراوان بايد گفت كه اين رويكرد گاهی پای را از مرزهای خودكاوی فرهنگی و
خودشناسی تاريخی فراتر ميگذارد و رنگ و بوی نژادپرستانه و خودبرتربينانه به خود
ميگيرد.
ايران ستيزی: بخشی از
شهروندان ايران ريشه نابسامانيهای زندگی خود را نه در ساختار سركوبگر و خودكامه
رژيم دينی، كه در موقعيت خود به نام "اقليت غير فارس" ميبينند. اينان با به هم
پيوستن و درهم آميختن زبان رسمی كشور و رفتارهای حكومتگرانی كه به آن سخن می گويند
اين دو را يكی ميگيرند و بی آنكه در پی شناسائی ريشه های راستين نابسامانيهای خود و
كشور خود باشند واحد سياسی و جغرافيائی "ايران" را ساختگی، زبان پارسی را تحميلی و
هويت ايرانی را پنداری موهوم ميدانند و راه رهائی خود را نه در پيوند با ديگر هم
ميهنانشان در تلاش برای برپائی يك ساختار سياسی مردمسالار، كه در جدائی از ايران و
پايه گذاری كشورهائی نوين با كيستيهای نوين می دانند.اين واكنشها را بايد از گونه
«عمودی» بشمار آورد.
اول باید اعتراف کنم که تاکنون چنین 11 سطری را که پر از مغلطه
باشد ندیده بودم! اول اینکه ایران گرایی معادل با بازگشت به دوران پیش از اسلام
معرفی شده است. پس برداشت بنده از اینکه آقای بامدادان هویت را در اعماق تاریخ می
جوید یه یقین نزدیک می شود. دوم اینکه اگر بازگشت به تاریخ مبنای هویت ملی باشد پس
متاسفانه باید ملت فارس را بی هویت یا کم هویت شمرد ، چون قبل از تشریف فرمایی
آریاییان ما شاهد تمدن های عظیمی چون ایلام و اورارتو و ... در ایران بوده ایم.
البته تئوریسینهای شونیست نیز راه حلی برای این مسئله یافته اند و تاریخ قبل از
2500 سال ایران را ما قبل تاریخ و کم اهمیت جلوه می دهند ، گویی جام زرین حسنلو را
انسانهای غار نشین هم عصر دایناسورها خلق کرده اند! سوم اینکه تکلیف 1400 سال بعد
از اسلام چه می شود؟ آیا مردم ایران در این عصر فاقد هویت بودند؟ آیا آثار حافظ و
سعدی و فضولی و نسیمی و .... سخن از هویت نمی گویند؟ چهارم اینکه باید اشاره کرد که
جوانان نه پرچمداران باستان درمانی و آریا گرایی بلکه پیروان و فریب خوردگان این
جریان هستند که توسط سالمندانی چون ورجاوند ها ، ریاحی ها ، پزشکپورها و احمدیها
و... هدایت می شود. پنجم اینکه روی آوردن به فرهنگ پیش از اسلام ، در این کشور
نزدیک 150 سال قدمت دارد و منحصر به دوران بعد از انقلاب نیست ، منتهی نئوشونیستها
بعد از انقلاب سعی در سوء استفاده از نارضایتی مردم از انقلاب اسلامی و اشاعه
نوستالژی پیش از اسلام را دارند. ششم اینکه با دانش پژوهانه جلوه دادن این تلاشها
نمی توان مشروعیتی برای این تلاشها که چیزی جز ترویج تاریخ تجویز شده غربیان برای
ایران است کسب کرد. هفتم اینکه اگرچه اعتراف شما در مورد افراط این تلاشها که گاه
رنگ و بوی نژاد پرستانه می گیرد کاملا صحیح است اما باید گفت که معادل قرار دادن
مفهوم ایرانگرایی با روی آوردن به تاریخ پیش از اسلام خود مصداق افراط است که بوی
نژاد پرستی می دهد. نهم اینکه بسیار سطحی نگری است که امروز ریشه های جریان هویت
جوی ملتهای ایرانی غیر فارس را در برداشت آنها از زبان رسمی حکومت جمهوری اسلامی
جست. مگر مبارزه ملتهای ایرانی علیه شونیسم فارس فقط 27 سال قدمت دارد؟ آیا حکومت
ملی آذربایجان را فراموش کردید که قیام مردم آذربایجان علیه تبعیضهای رضا شاهی بود؟
آیا نباید جریان هویت جوی ملتهای ایرانی را در هشتاد سال محدودیت و ممنوعیت و تحقیر
فرهنگ و زبان آنها جست؟ آیا فراموش کردید در 26 آذر 1325 کتابهای ترکی را در تبریز
و دیگر شهرهای آذربایجان سوزاندند ؟ چه اصراری دارید که ریشه های جریان هویت جویی
ملی ملتهای ایرانی را محدود به بعد از انقلاب اسلامی کرده و ذهن خواننده بی اطلاع
را منحرف نمایید؟ دهم اینکه باز سخن از هویت ایرانی می گویید که باز چنین به نظر می
رسد شما هویت ملی را با مرزهای سیاسی مخلوط کرده اید. و هویت فرهنگی چندین صد ساله
و بلکه چندین هزار ساله ترکها و کردها و عربها و لرها و بلوچها و... در ایران را به
گونه ای تحقیر آمیز کیستی نویین اسم گذاری می کنید؟ چرا می خواهید هویتهای فرهنگی و
طبیعی ملتهای منطقه را با مرزهای سیاسی ایران پاره پاره و مجروح سازید؟ در آخر به
نظر من بهتر بود که تعاریف ایران ستیزی و ایران گرایی باهم تعویض می شدند. آقای
بامدادان در ادامه این مطلب در جایی دیگر می نویسد:
در اينجاست كه گام نخست
ايران ستيزی كه "واگرائی" است برداشته ميشود. فرد در اين ميان شرمگين از كيستی
تاكنونيش
بدنبال كيستی جايگزين ميگردد. ايرانی بودن رفته رفته رنگ ميبازد، هماننديها با ديگر
ايرانيان فراموش ميشوند و ديگرگونه بودن پررنگتر می شود. هويت جو(يا هويت گم
كرده!؟) اينبار بدنبال همه هماننديهای خود با كسانی ميگردد كه خود را از ايشان
ميپندارد، و بزرگترين و مهمترين آنها را نيز بی هيچ جستجوئی در دسترس خود ميابد:
زبان مادری. از اين پس ديگر "ما" را نه در باره همميهنانش، كه در باره همزبانانش
بكار ميبرد، ديگر "ما ايرانيها"يی در كار نيست، "ما" تركها هستند (نه به معنای
زبانی كه به مفهوم نژادی آن)، "كردها" هستند، "عربها" و "بلوچها". هويت جو (يا هويت
گم كرده!؟) كم كم خود را از آنانی كه خودی نميپنداردشان كنار می كشد، در خود فرو
ميرود و ديگران را نيز به حال خود رها می كند. او خرج خود را از ديگران جدا ميكند،
"كميته زندانيان سياسی آذربايجان" (5) براه می اندازد، "سازمان دفاع از حقوق بشر
آذربايجان جنوبی " را پايه گذاری می كند و دست آخر در نامه به خاتمی آزادی "فعالين
سياسی فرهنگی آذربايجانی" را از او می خواهد (6). تو گوئی كه زندان و شكنجه و داغ و
درفش تنها بهره فعالين سياسی فرهنگی آذربايجان است و ديگران (بويژه فارسها) آزادانه
و بی هراس هر چه كه می خواهند مينويسند و ميگويند.
آقای بامدادان چرا شما ترک و کرد و عرب بودن را مغایر با ایرانی
بودن می دانید؟ آیا تابعیت سیاسی چه مغیارتی با هویت فرهنگی دارد؟ آیا در خود فرو
رفتن ترکها و کردها بقول شما به خاطر این نبوده که شما و هم مسلکان شما ترک و عرب
و... را ایرانی نمی دانید؟ بهتر نیست ریشه یابی بحران هویت و تجزیه طلبی را در
اندیشه های خود جستجو کنید که مفهوم تابعیت سیاسی را می خواهید بزور به عنوان هویت
به خورد ترک و کرد و عرب و بلوچ و... بدهید؟ آقای بامدادان وقتی سایت ایران امروز
که مجموعه مقالات شما را درج می کند در اثنای واقعه قلعه بابک کلمه ای از لشگر
آرایی 30 هزار نفری جمهوری اسلامی در مقابل هویت جویان آذربایجانی که زبان مادریشان
را طلب می کنند سکوت مطلق پیشه می کند و یکبار به دفاع از زندانیان سیاسی آذربایجان
نمی پردازد و حتی نامی از آنها نمی برد آیا برای آذربایجانیها چاره ای جز تشکیل
سازمان دفاع از حقوق بشر آذربایجان جنوبی باقی می ماند؟ زمانی که در نشریات و
سایتهای اینترنتی طیف مرکزگرا و آریا گرا که به غلط خود را احزاب سراسری نامیده اند
کلمه ای از ظلم ملی نمی نویسند، آیا چاره ای جز این می ماند که ما نیز تشکیلات خاص
خود را داشته باشیم تا از حقوق خود دفاع کنیم؟
به این پاراگراف زیبای شما نیز نگاهی بیاندازیم ، حیران از اینکه
چگونه چنین پاراگراف نابی را با سرهم کردن جملات و کلمات قصار ردیف کرده اید:
در سرزمينی كه در سرتاسر
تاريخ آن، رفتار فرمانروايانش هميشه نقش بزرگی در توانمندی و ناتوانی "كيستی"
مردمان آن داشته است و "فرهمندی" (برخورداری از فرّه ايزدی/پادشاهی) همچون رشته
ايكه دانه های پراكنده يك گردنبند زيبا را به هم ميپيوندد، از مردمانی چنين گونه
گون، ملتی يكپارچه می ساخته است، هنوز هم تا روزی كه ما فرهنگ قبيله ای را پشت سر
خويش ننهيم و پای به جهان نوين نگذاريم، شهر و شهربان، و كشور و كشوربان يكی
انگاشته ميشود و دژخوئی يكی به پای آنديگری نگاشته می شود و اگر واپس ماندگانی
مانند اين دينفروشان از ژرفنای تاريخ سر برآورند و ايرانيان را از هست و نيست
بياندازند، كسانی خواهند گفت، اين همه، نه از فرمانروايانمان، كه از ايرانی بودن
ماست!
من از تفسیر این پاراگراف شما عاجز هستم و بهتر است برای کسی که
بهترین تفسیر را برای آن پیدا کند جایزه تعیین کرد. من نمی فهمم بالاخره این دانه
های پراکنده این گردنبند زیبا را چه چیز به هم پیوند می دهد؟ آیا ریسمان این
گردنبند پادشاهان بوده اند؟ اگراین گردنبند زیبا وجود دارد چه احتیاجی به نگرانی
است و اگر نیست چه اصراری به خلقش ؟!
در جاهایی دیگر سعی دارید نظام جمهوری اسلامی را از نژاد پرست بودن
تبرئه کنید :
رژيم حاكم بر ايران از
سوی تلاشگران جنبشهای "پان" رژيمی راسيست و شوينيست با گرايشات نژادی "آريائی" و
"فارسگرا" شناسانده ميشود كه در همين راستا سركوب فرهنگی و زبانی را در حق مردمان
"غيرآريائی" و "غيرفارس" روا ميدارد. از خنده دار بودن اين گزاره اگر كه بگذريم،
چنين سخنی تنها ناشناخته بودن بار واژه "راسيسم" و "شوينيسم" را نزد بكاربرندگان
آنان ميرساند. در باره جمهوری اسلامی بايد گفت كه از آن هر گناه و تبه كاری و
گرگخوئی برميايد، بجز "نژادپرستی"، آنهم از گونه آريائی اش.
آيا وابستگيهای قومی،
فرهنگی، زبانی و نژادی نقشی در برخورداری از امكانات اجتماعی بازی می كنند؟ (چنانكه
می دانيم اين يكی از ويژگيهای برجسته حكومتهای راسيستی و شووينيستی است!) پاسخ بی
هيچ درنگی منفی است. در مورد آذربايجانيها نيازی به آوردن فهرستی جداگانه نيست، از
ملا حسنی گرفته تا آيت اللههای رنگ و وارنگ مانند خلخالی، اردبيلی، تبريزی، قاضی و
...، تا استانداران و فرمانداران و شهرداران و فرماندهان سپاه و ارتش و بسيج
هيچكدام برای "آذربايجانی و تركزبان بودنشان" در راه رسيدن به پستهای كليدی با
دشواری روبرو نشده اند.
بيهوده نيست كه "باطبی"
برای برافراشتن پيراهن خونآلود يك دانشجو به اعدام و سپس حبس ابد محكوم ميشود، ولی
جدائی خواهان در روز روشن و زير چشمان سربازان گمنام امام زمان پرچم يك كشور بيگانه
(جمهوری آذربايجان) را بر فراز دژی كه نماد ايستادگی ايرانيان در برابر بيگانگان
است، برمی افرازند و كسی بيضه اسلام را در خطر نمی بيند! بيهوده نيست كه كاربران
اين رژيم دهان جوان اهوازی و آبادانی را خرد ميكنند، اگر كه آزادی ايران را فرياد
كند و پروای آن چند سد فريب خورده را ندارند كه در هنگامه جنگ امريكا با عراق به
خيابانها ميريزند و لبريز از غيرت عربی فرياد "برّوح! بدّم! نفديك يا صدام!" سر
ميدهند. آری دينفروشان و نژادپرستان "پان"گرا زبان يكديگر را بسيار خوب می فهمند!
"ايران از آغاز تا كنون
بستر همزيستی اقوام و نژادها و فرهنگهای گوناگون بوده است. حكومت خودكامه جمهوری
اسلامی ولی در اينجا نيز با بخش كردن ايرانيان به خودی و ناخودی (مركزی و پيرامونی)
هيچ تلاشی در بهبود زندگی مردمان استانهای واپس مانده كشورمان نكرده است. ... و اگر
نه بر خلاف ادعای خنده آور جدائی خواهان و هواداران "پان"های رنگارنگ كه رژيم حاكم
بر ايران را "شوينيست فارس" و "پان فارسيست" ميخوانند، فارسی زبانان خراسان و يزد و
كرمان نه تنها بهره بيشتری از اين خوان گسترده يغما نمیبرند، كه روزی هزار بار به
حال شهروندان تركزبان زنجان و آذربايجان و اردبيل غبطه ميخوند. به هر رو اينرا نيز
بايد از دست آوردهای رژيم جمهوری اسلامی بشمار آورد كه هم ميهن بلوچمان در سالهای
آغازين سده بيست و يكم چنان ميزيد كه گوئی در دوره پارينه سنگی است و هم ميهن عرب
خوزستانيمان با شكمی گرسنه سر بر روی خاكی مينهد كه بزيرش اقيانوسی از طلای سياه
آرميده است و نيازی به گفتن نيست كه چشمداشت پاسخگوئی به خواستههای فرهنگی خلقهای
ايران و پشتيبانی از تلاشهای آنان در راه باز سازی كيستی فرهنگی خود، از دينفروشانی
كه از برآوردن نياز ساده مردم كشورمان به آب و نان ناتوانند، مشت بر آب كوفتن است"
شما سعی می کنید جمهوری اسلامی را از نژاد پرستی تبرئه کنید و جایی
دیگر در مورد هویت ملی هرچه کاسه و کوزه دارید بر سر جمهوری اسلامی می شکنید و
تاریخچه مسئله را سانسور می کنید. باز دارم به ادعای خود در اول مقاله مطمئن تر می
شوم که مشکل شما در این مقاله جمهوری اسلامی و حتی هویت نیست ، این همه سر و صدا
برای زدن نعل وارونه و پنهان کردن و تبرئه مسببین واقعی مسئله هویت در ایران و
محکوم کردن و برچسب زدن به هویت جویان ملتهای ایرانی بوده است. اما صرفنظر از مقصود
اصلی شما لازم به توضیح چند مسئله هستم: اول اینکه اگرچه جمهوری اسلامی بانیان
هویت ستیزی در ایران نبوده اند ، ولی در ادامه این سیاست و ودیگر سیاستهای
تبعیضگرایانه نقش خود را به خوبی بازی کرده اند. آیا اینکه کودک آذربایجانی حق
ندارد به زبان مادری خود تحصیل کند یک تبعیض نیست؟ آیا اینکه ترک زبان در نهادهای
اداری و قضایی و سیاسی باید زبانی را به کار ببرد که به خوبی به آن مسلط نیست ،
تبعیض محسوب نمی شود؟ آیا اینکه بعد از انقلاب رتبه صنعتی استان آذربایجانشرقی از
رتبه سه به رتبه 17 نزول کرد و در سال 79 نسبت جمعیت بر واحدهای صنعتی در استان
اصفهان 2.13 برابر نسبت جمعیت بر واحدهای صنعتی تمامی استانهای ترک ایران بود ،
تبعیض نیست؟ آیا اینکه در زمینه معادن و فلزات سرمایه گذاری دوران هشت ساله سازندگی
در استان کرمان حدود 320 برابر سرمایه گذاری در چهار استان آذربایجانشرقی و غربی و
اردبیل و زنجان بوده است تبعیض نیست؟ آیا اینکه منطقه آذربایجان در صدر مهاجر فرست
ترین مناطق ایران قرار می گیرد از تبعیض روایت نمی کند؟ و صدها مثال دیگر!
بله حق با شما است آذربایجانی ها برای رسیدن به پستهای حکومتی مشکل
خاصی ندارند ولی با یک شرط و آنهم تایید نظام شونیستی فارس است و قبول بردگی نظام
نژاد پرستی آریایی! و گرنه هیچ ترکی که درد ملت ترک را داشته باشد به سمتهای دولتی
و حکومتی انتخاب نمی شود !
از بی خیالی جمهوری اسلامی نسبت به تحرکات سالانه جدایی طلبان در
قلعه بابک و اهتزاز پرچم بیگانه در این قلعه گلایه می کنید. اولا شما مختارید که
خیل عظیم مردم دردمند و حق طلبی را که با سختی های فراوان روانه قلعه بابک می شوند
تجزیه طلب یا هر چیز دیگر بنامید. ما به این اصطلاح عادت کردیم و حتی وقتی کسی به
ما تجزیه طلب و کمونیست و جاسوس نمی گوید احساس کمبود می کنیم! در ضمن با عرض معذرت
شاید چشمان شما دچار آستیگماتیسم شده باشد که خطوط موازی و غیر موازی را از هم
تشخیص نمی دهد و در قلعه بابک پرچم بیگانه را می بینید! در ضمن اگر به رنگ و نقش و
نقوش پرچمها علاقه دارید دقت شما را به پرچم نهاد تجزیه طلب حلال احمر جلب می کنم
که علاوه بر اینکه معکوس شده پرچم کشور بیگانه ترکیه است بلکه در خیلی از کشورهای
همسایه نیز به اهتزاز در آمده است! این هم محض انبساط خاطر و رفع خستگی خوانندگان
بود! آقای بامدادان اگر شما از فشارها و سرکوبهای پلیسی که جمهوری اسلامی نسبت به
فعالین حرکت ملی آذربایجان وارد می کند خبردار نیستید می توانید نشریات سراسری
فارسگرا را محکوم کنید که به دروغ خود را مدافع دموکراسی و حقوق مردم ایران می
نامند اما اخبار صدای حق طلبی مردم آذربایجان را سانسور می کنند.
این جمله شما که "ايران از آغاز تا
كنون بستر همزيستی اقوام و نژادها و فرهنگهای گوناگون بوده است" قابل تقدیر
است ، اما متاسفانه با جمله بعدی خود که قصد لوث کردن مشکل تبعیض ملی در ایران را
با عمومیت دادن آن به مسئله مرکز و پیرامون دارید ، این ژست عادلانه شما نیز زیر
سئوال می رود. آقای بامدادان اجازه تحصیل به زبان مادری راحتترین و ابتدایی ترین
وظیفه هر حکومتی است. قطعا آموزش به زبان مادری بسیار راحتتر از آموزش فارسی به
کودک ترک زبان است. جمهوری اسلامی نه تنها در ادای این وظیفه اولیه اهمال می کند ،
بلکه با کسانی نیز که چنین طلبی را دارند برخوردهای پلیسی و سرکوبگرانه دارد.
در جایی دیگر رفتار جمهوری اسلامی در برخورد
همسايگان، رقيبان و دشمنان ايران مورد انتقاد قرار می دهید:
كار بجائی رسيده است كه
وزير امور خارجه جمهوری آذربايجان، كشوری كه طول عمرش از عمر بسياری از فرزندان ما
نيز كمتر است و خود روزگاری نه چندان دور بخشی از يك استان كشور ما بود، در سرزمين
ما و در كنار وزير امور خارجه كشورمان مينشيند و چشم در چشم دهها خبرنگار و
ميليونها بيننده تلويزيون، با بی شرمی هرچه بيشتر سخن از آرزوی بازگشت آذربايجانيان
ايران به آغوش ميهنشان يعنی جمهوری آذربايجان ميراند و خرازی با همان لبخند ابلهانه
هميشگی اش خود را به نشنيدن ميزند! ارتش تركيه بارها به بهانه نبرد با پيشمرگان كرد
به خاك ما تجاوز كرده و با بمباران روستاهای مرزی شهروندان بيگناه ايران را به خاك
و خون كشيده است و پاسخ دولتمردان جمهوری اسلامی تاكنون باز هم چيزی بيشتر از
لبخندهای ابلهانه و از سر ترس وزيران خارجه رنگ و وارنگش نبوده است.
امارات متحده عربی، كشوری
كه در سال ١٩٧١ تأسيس شده است، اكنون خود را در برابر جمهوری اسلامی در جايگاهی
ميبيند كه بتواند حق حاكميت هزاران ساله ايران بر جزيرههای ايرانی تنب بزرگ و كوچك
و ابوموسا را به چالش بكشد، چرا كه كارورزان سياست خارجی ايران هيچ فرصتی را برای
نشان دادن خواری و زبونی خود در برابر بيگانگان از دست نميدهند.و دست آخر كار بجائی
رسيده است كه خليجی كه حتا رهبران ناسيوناليست عرب آنرا روزی "الخليج الفارسی"(٥)
ميخواندند امروز با نام خليج عرب بر روی مجله نشنال جئوگرافيك نقش ميبندد و خواهيم
ديد كه واكنش دستگاه ديپلماسی دستاربندان از همان لبخند ابلهانه فراتر نخواهد رفت.
بازهم هویت را با خاک و مرز و سیاست مخلوط کردید. ولی در جواب باید
گفت که کشور جوان آذربایجان ، ملتی با هویت غنی و قدیمی دارد و شناسنامه این کشور
تنها محدود به تاریخ استقلال آن نمی شود بلکه هویت و تاریخ ملتش را نیز در بر می
گیرد که بر خلاف میل شما باید اعتراف کرد که این هویت و تاریخ از همان جنس هویت و
تاریخ ترکان ساکن ایران است! دیگر اینکه شما سخنان وزیر امور خارجه آذربایجان را
تحریف و به نفع خود تفسیر کرده اید . ایشان گفته بودند (البته اگر ترجمه گفتار
ایشان نیز درست باشد):" در ایران اقلیت بزرگ آذربایجانی داریم که رابطه خوبی با
ایرانیها دارند" البته جمله ایشان اشتباهاتی دارد که ما آذربایجانیها را نیز قانع
نمی کند ولی در کل ایشان حقیقتی را گفته اند که اصولا می بایست قبل از ایشان از
زبان و عمل حاکمین ایران دیده و شنیده می شد. ولی افسوس از اهمال و بی توجهی این
حاکمین! آقای بامدادان چه واکنشی از جمهوری اسلامی علیه جمهوری آذربایجان انتظار
دارید ؟ آیا کمک نظامی و اقتصادی به کشور ارمنستان کافی نیست تا درنده خویان افراطی
ارمنی در شهر خوجالی نوزاد آذربایجانی را از شکم زن حامله بدرند؟ آیا روابط اقتصادی
خوب ایران با ارمنستان دشمن آذربایجان کافی نیست؟ آیا زمانی که میلیونها افغانی و
عراقی در کشور ما پناهنده می شوند ولی جمهوری اسلامی حتی به یکی از یک میلیون آواره
قراباغ راه نمی دهد به نظر شما بس نیست؟ آیا گریه و ناله کودک آذربایجانی که در
سرمای زمستان شب را در کانکس ها و چادر های کمپ آوارگان سر می کند دریغ از یکبار
نمایش در تلویزیونهای جمهوری اسلامی شما را راضی نمی کند؟ اگر دل سنگ شما با این
سیاستهای تبعیض گرایانه و غیر انسانی جمهوری اسلامی راضی نمی شود ، می توانید
لیستی از قساوتها و سیاستهایی مد نظر خود را که جمهوری اسلامی می تواند به
آذربایجانیهای دو طرف مرز اعمال کند ارائه دهید . مطمئن باشید با لابی خوبی که در
وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی دارید از این طرحها استقبال خواهد شد. بلکه دل شما
کمی خنک تر شود و موفق به حل مسئله هویت در ایران شوید!
از بی تفاوتی ایران نسبت به اقدامات ترکیه نوشتید ، باز نمی دانم
آتش زدن پرچم کشور همسایه در تهران با مجوز رسمی وزرات کشور به بهانه قتل عام
ساختگی 24 آوریل 1915 کافی نیست؟ قتل عامی که خود ارامنه با همدستی روسیه مسبب آن
بودند. آیا حمایت جمهوری اسلامی از ارامنه زیاده طلب که خود مسبب چهار قتل عام
وحشیانه علیه مسلمانان در طول قرن گذشته در منطقه بودند شما را ارضا نمی کند؟
آقای بامدادان دلتان از تغییر نام خلیج فارس خون است ، اما یکبار
به تغییر نام مناطق عرب نشین در استان خوزستان فعلی اعتراض کرده اید؟ آیا یکبار از
تغییر دهها نام ترکی شهرها و روستاهای آذربایجان و تبدیل آنها به نامهای ساختگی
فارسی معترض بودید؟ آیا تاکنون به بی احترامی هایی که نسبت به اعراب در کشور ما
رایج است معترض بودید ؟ یا فقط هویت را در فارس بودن می بینید و هنگامی که نام فارس
بر روی خلیجی که بیشترین ساکنین حاشیه اش را اعراب تشکیل می دهد به مخاطره می افتد
پریشان می شوید؟ آقای بامدادان تخم نژاد پرستی و اختلاف را شما فارسگرایان در منطقه
افکنده اید و منشا هویت ستیزی را می بایست در اندیشه های شما جست!
بالاخره پان ترکیسم و عربیسم را تحلیل کرده اید. البته اشتباه
عمدی شما در دو چیز است: اول انتساب واژه پان ترکیسم و پان عربیسم به حرکت هویتجوی
ملتهای ترک و عرب. ببینید زمانی که جوان آذربایجانی در کتب درسی خود نامی از فضولی
و نسیمی و دده قورقود و ... نمی شنود. زمانی که جوان آذربایجانی فقط برای یکبار
موسیقی ردیفی خود با شهرتی جهانی را از رادیو و تلویزیون تهران نمی شنود ، قطعا
آفریده های ادبی و فرهنگی همزبانانش در آنسوی مرزها در ترکیه و آذربایجان به منبعی
تغذیه برای احیاء فرهنگ سرکوب شده اش تبدیل می شود. البته این تنها برای ترک و عرب
مظلوم ساکن ایران مصداق ندارد. قطعا آثار برتولت برشت، برای تمام آلمانی زبانها و
گابریل گارسیا مارکز برای تمام اسپانیول زبانهای دنیا فارغ از مرز ها منبع الهامی
برای خلاقیت است . آقای بامدادان اگر نبود تغذیه فرهنگی و اجتماعی و سیاسی ترکان
آذربایجان ایران توسط منابع مترقی تر در آذربایجان شمالی و ترکیه آیا امروز می
توانستیم نام انقلاب مترقی مشروطه را در تاریخ خود ثبت کنیم؟ آقای بامدادان فرهنگ
غربی که به گونه خزنده و استعمار گرانه امروز جای فرهنگ ترک و کرد و عرب و بلوچ را
می گیرد ، بسیار خطرناکتر از فرهنگ ترک و عرب است که می تواند نقش سازنده ای در
بازسازی هویت مجروح ملتهای ایرانی بازی کند. اما افسوس که چشمان شما فقط پانترکیسم
و پان عربیسم می بیند. آقای مزدک ،پان ترکیسم به معنی وحدت سیاسی تمامی ترکان دنیا
است . امری است ایده آل که شاید فکر هیچکدام از فعالین حرکت ملی آذربایجان را مشغول
نکرده است، چرا که درد آنها و توان آنها حل مشکلات ملت ترک آذربایجان است. اما اگر
پان ترکیسم به معنی اتحاد داوطلبانه تمامی ملتهای ترک زبان باشد یک تابو و جرم نیز
نیست ! بلکه جرم پان ایرانیسمی است که سعی دارد بزور اسلحه و سرمایه از کل ملتهای
ایرانی ، ملتی واحد با زبان فارسی بسازد. و دومین اشتباه عمد شما این است که پان
ترکیسم و پان عربیسم را به نقد و تحلیل کشانده اید بی آنکه نامی از پان ایرانیسم
این بیماری خطرناک و مهلک هشتاد ساله ایران نام ببرید. اگر در ایران امروز هویت
جویان ترک و عرب و کرد و بلوچ ( به قول شما پانهای رنگارنگ) در پی احیای فرهنگ
سرکوب شده خود هستند علتش نیز سیاست پان ایرانیسمی است که شما در مقاله خود سعی در
پنهان کردن آن دارید و فقط به این پاراگراف بسنده می کنید که:
گفتنی است كه من آندسته
از ايران گرايان را نيز كه هيچ جدائی ميان "ايران" و "پارس" نميبينند و هويت
جوئيشان چيزی جز كوبيدن بر طبل نژادپرستی، خود برتربينی و خوارشماری ديگر مردمان و
ديگر فرهنگهای اين آب و خاك نيست، از ايران ستيزان بشمار می آورم، كه رفتارشان
يكپارچگی ملی ما را درست به اندازه جدائی خواهان به نابودی می كشاند. ولی از آنجائی
كه آنان سر جدائی از ايران و پيوستن به كشور ديگری را ندارند، در جای ديگری از آنان
باز خواهم نوشت.
البته این اعتراف شما به هر نیتی که باشد قابل قدر دانی است. ولی
روح عمومی نوشته شما ، متاسفانه ما را وا می دارد خود را جزء دسته ای قرار دهیم که
در پاراگراف بالا انتقادشان می کنید!
می نویسید:
گرايش به جنبشهائی با
پيشوند "پان" مانند پانتوركيسم و پانعربيسم يكی از گونههای ايران ستيزی است.
هواداران اين جنبشها با بركندن كيستی خود از كيستی ايرانی و پيوند دادن آن با
همزبانانشان در بيرون از مرزهای ايران برای خود كيستی نوينی می آفرينند و تاريخ و
جغرافيای اين سرزمين را بدنبال يافتن تفاوتهايشان با ديگر ايرانيان (و بويژه
فارسها) و شباهتهايشان با ديگر اقوام و ملتهای همزبان ميكاوند.
ولی نمی نویسید که کسانی که تفاوت ما را با ملت فارس نشان دادند
همان تئوریسینهای دربار پهلوی و اخلاف امروزین آنها هستند که ترک و عرب را انیرانی
( غیر ایرانی ) و متجاوز به ایران و پارسیان را نژادی اصیل و برتر و صاحبین اصلی
این سرزمین معرفی کرده اند. آقای بامدادان یکسو نگری شما و سانسور چنین حقیقتهای
تاریخی باعث می شود که اعتماد ما را نسبت به ژستهای منصفانه شما نیز بی اعتماد
سازد:
اين ولی تنها يك روی سكه
است. بسياری از ايرانگرايان نيز با يك كيسه كردن همه هويت جويان، و جدائی خواه و
پانتوركيست، پانعربيست و ... خواندن آنان هيچ گونه جدائی ميان آندسته از هويت
جويان، كه بدنبال رسيدن به حقوق انسانی همزبانان خود از ديدگاه "حقوق بشر" و
"مردمسالاری" هستند و اين همه را در درون مرزهای ميهنشان ايران می خواهند، با دسته
ديگری كه هويت جوئی را چون صورتكی برای پنهان داشتن چهره نژادپرست خود بر رو می
افكنند، نمی بينند.
بعضی تند رویهای هویت جویان ترک را مورد انتقاد قرار دادید، این هم
از یکسو نگری شما ناشی می شود که مسائل را با توجه به دلایل و بستر آنها بررسی نمی
کنید. کسی نمی تواند منکر بعضی حرکات غیر منطقی در حرکت هویت جویی آذربایجان شود.
هیچ حرکت بی عیب و 100% متعادل دیگری را نیز نمی توان یافت. ولی ایکاش امثال شما که
با ذره بین در پی پرونده سازی برای این حرکت هستید. اندکی نیز از طیف مرکزگرای آریا
پرست انعطاف فکری طلب کنید تا مانع از رادیکال شدن جو گردند.
در جایی نیز سعی می کنید اهمیت زبان را در تشکیل یک ملت تنزل دهید:
پايان سخن اينكه تكيه بر
زبان و همسانيهای نژادی برای يافتن كيستی ملی را بايد هويت جوئی قبيلهای و روستائی
خواند، كه نشان از واپس ماندگی انديشه و جهانبينی هويت جو دارد. براحتی میتوان از
همين زاويه زبان، بخشها و مردمان گوناگون جهان را در كنار هم گذاشت و ديد، هرچه
فرهنگ عمومی بالاتر باشد، زبان نقش كمتری در تعريف و تعيين هويت ملی دارد. در
خاورميانه نفرين شده ما، پان توركيسم راداريم كه كه هر تركزبانی را چه از تركستان و
چه از فرغانه دارای هويت تركی میداند و پان عربيسم را كه از تونسی تا كويتی را جز
به نام عرب نمیشناسد.
دست آخر به اروپا میرسيم
كه در آن مردم فرانسوی زبان لوزان نه شهروندان فرانسه را، كه "برن"يهای آلمانی زبان
را هم ميهن خود میدانند. همچنين يك آلمانی زبان سوئيسی خود را نه آلمانی و نه
اتريشی میداند. از اين نمونهها در باره فرانسه زبانان (سوئيس، فرانسه، بلژيك)،
آلمانی زبانان (آلمان، اتريش، سوئيس)، فلامانها (بلژيك و هلند) و ايتاليائيها
(ايتاليا، سوئيس) نيز میتوان آورد.
البته جواب این موضوع را به یک مزدک دیگر در مقاله "زنده باد قوم
گرای روستایی "** داده بودم. ولی بار دیگر باید پرسید اگر زبان در کیستی ملی اهمیتی
ندارد، چرا 80 سال است زبان و فرهنگ ما ترک زبانها و عرب زبانها و... زیر تازیانه و
تحقیر است و میلیونها تومان صرف گسترش و پیرایش زبان فارسی می شود و چرا آقای خاتمی
زبان فارسی را عامل وحدت ملی می شمارند؟ چرا به بودجه 300 میلیارد تومانی که به
گسترش کاربرد فن آوری ارتباطات و اطلاعات در قلمرو تقویت خط و زبان فارسی در محیط
رایانه ای اختصاص یافته است معترض نیستید؟ در حالیکه برای کودک گرسنه عرب و بلوچ
اشک تمساح می ریزید؟ نمی توانید مدعی شوید از این موضوع خبر ندارم زمانی که شما
چنین اطلاعات ریز و درشتی را در مورد و علیهه حرکت ملی آذربایجان جمع آوری می کنید!
این ادعای شما حتی برای ملتهای پیشرفته ای چون آلمان و فرانسه در قلب اتحادیه اروپا
نیز قابل پذیرش نیست که با تعصب و علاقه شدیدی زبان مادری خود را حفظ و صیانت می
کنند. آقای مزدک اگر امروز زبان و فرهنگ در سوییس و آلمان و... جزء مسائل حاد روز
نیستند ، به خاطر است که زبان و فرهنگهای متفاوتی که در آن کشور ها زندگی میکنند
همگی از ارزش و احترام لازم و برابر برخوردارند و دیگر در آن کشورها مزدک اندیشها
به دنبال هویت واحد مجهول و مجعول ارزش زبانها را به زیر سئوال نمی کشند.
در پایان آقای مزدک در دفاع از هویت ایرانی از زمین و آسمان به هم
بافتید ولی ندانستیم این هویت ایرانی مد نظر شما چیست؟ اما من می گویم که ایرانی
بودن نه یک هویت بلکه یک تابعیت سیاسی است ، اگر دنبال هویت می گردید کمی با چشمان
باز به دورو بر خود بنگرید تنوعی از هویتهای ترک و کرد و عرب و بلوچ می یابید که
لزوما نیز تطابقی با مرزهای سیاسی ایران ندارند.
به امید برابری و برادری ملتها
یاشار تبریزلی***
13 دیماه 83
* منبع نوشته آقای مزدک بامدادان
http://politic.iran-emrooz.de/more.php?id=9588_0_11_0_C
می باشد. اگر چه امیدی به چاپ جوابیه بنده در این سایت
اینترنتی نیست!
** http://www.tribun.com/2100/2108.htm
*** از خوانندگان به خاطر اشتباهات املایی و انشایی ناشی از کمبود
وقت عذر می خواهم.
|